آوای باران

...هنوز هم کنار نیمکت باران خورده خیالم تنها به انتظارت نشسته ام...

سلام دوستان به آوای باران خوش اومدین

متن هایی که از این به بعد تو این وبلاگ میذارم همه اش عاشقانه است

ولی هراز گاهی نوشته های خودمو اینجا میذارم و در انتهاش

تخلصم *آوای باران * رو مینویسم که مشخص بشه مال خودمه...

ودیگر هیچ..

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 13:21 توسط زینب|


زیباترین ترانه ی هستی ؛

سی و نه امین پاییز عاشقانه ی زندگیت را تبریک می گویم .

بدان که طنین مهربان صدایت آرامش و احساس را

همچون دانه های باران بر قلبهایمان فرو می ریزد !

پس ای سر کرده ی مهربانی ها تولدت مبارک . . .

----------------------------------------------------------------

( آوای باران )

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 16:3 توسط زینب|


سلاااام ... آجیایه خوشگلم...دوستایه عزیزم و بازدیدکنندگان گرامی...

خوبین بچه ها؟؟

واااای من که دق کردم این مدتی که نبودم..از دوریه شماها..

از دوریه وبایه خوشملتون و از دوریه  آوای باران...

خوبین؟؟ چه خبرااا؟؟

 راستش این مدتی که نبودم خیلی اتفاقایه تلخ و شیرینی افتاد..

تلخ مثه مرگ مادربزرگ مازیار و

شیرین مثه قبولیم تو رشته موردعلاقه ام تو دانشگاه یا

رفتن بابایه منو آجی آوینام به حج واجب...خخخخ

خلاصه که دیگه من برگشتم دوباره پر شور و حال مثه قبل...

راستی از آجی آیدام که تو این مدت هم خیلیییییی به آوایه باران

سرزد و هم با پیامکاش منو تنها نذاشت وااااقعا ممنونم...

و تولد آجی آوینام که عااااشقانه دوسش دارم و تولد آجی بیتام

که خیلی مهربونه رو هم تبریک میگم بهشون..

(البته شرمنده که تبریکم با تاخیر شداین مدت نبودم خو!!!!)

و طی یه سری اتفاقایی که افتاد و به خاطر یه سری

مشکلات آجی آوینام دیگه نمتونه نت بیاد و متاسفانه

گوشیشم دیگه دستش نیس و این موضوع ( ینی جدایی منو آوینا )

سخخخخخخت ترین و تلخخخخ ترین اتفاقی بود که تو این مدت واسم افتاد

اتفاقی که هنوز هرشب قبل خواب به خاطرش اشک میریزم...

به هرحال بچه ها دعا کنین زودتر مشکلش حل باشه و باز دوباره بتونه بیاد وب...

راستی آجی ترنم جونم ازت ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتی با پیامکات..

آجی مائده از تو هم ممنونم که با مهربونیایه قشنگت منو آوایه بارانو تنها نذاشتی...

تو عسله گلم با کامنتایه قشنگت باعث دلگرمیه منو آوایه باران بودی...

و فاطمه ی عزیزم که تو اون روزایه اوووجه تنهایی و دلتنگیم با متنایه قشنگی

که میذاشت آرومم میکردی...

خلاصه از همهههههه تون ممنونم...

آهااااا....

ودر آخر از مازیار عزیزم ممنونم که با اون آهنگایه آرامش بخشش

همدم تنهایی ها و دلگیریام بود...

خب دیگه خیلی طولانی شد...

پس تا یه آپ جدید...

بااای..

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 10:9 توسط زینب|



ناشنوا باش !

برای آن کس که به آرزوهای قشنگت می خندد . . .

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 17:15 توسط زینب|


من به پایان دلتنگی می اندیشم ؛

آن نهایتی که . . .

تو را برای همیشه خواهم داشت !


نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 15:58 توسط زینب|



امروز با همه ی دنیا قهرم . . .

فقط منتظرم تو صدایم کنی ؛

تا برگردم !

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 17:1 توسط زینب|



گریه ام می گیرد ؛

وقتی که می بینم کسی که تمام وجودم بود...

منت دیگری را می کشد !!!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 17:32 توسط زینب|


شاید آرامتر می شدم...

فقط و فقط ،

اگر می فهمیدی ؛

حرفهایم به همین راحتی که میخوانی نوشته نشده اند . . .



نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 17:32 توسط زینب|




دلم یک غریبه می خواهد ؛

بیاید ، بنشیند ، فقط سکوت کند ،

ومن هی حرف بزنم و بزنم و بزنم . . .

تاکمی کم شود این همه بغض ؛

بعد بلند شود برود !

انگار نه انگار . . .

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 17:20 توسط زینب|





باز هم مثل همیشه تنها که می شوم

دیوار اتاق پناهم میشود ؛

بی پناه که باشی قدر دیوار را می دانی . . .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 18:9 توسط زینب|



به دل تنگی هایم دست نزن ،

 می شکند بغضم !

آن وقت غرق می شوی در سیلاب اشکهایی که ؛

بهانه جاری شدنش تو هستی . . . 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 13:44 توسط زینب|



کل دنیا هم بگویند دوستم دارند فایده ای ندارد ؛

اما ؛

دوستت دارم های تو چه غوغایی میکند . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 13:38 توسط زینب|


خدا می داند امروز چند بار فرو ریختم ؛

از دیدن کسی که ،

تنها لباسش شبیه تو بود . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 2:17 توسط زینب|

اینجا قدم نزن ...

این شعرها آنقدر بارانی اند ؛

که می ترسم خیس شوی . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 15:49 توسط زینب|




درست از همان روزی که رهایم کردی و رفتی ؛

کارهروزم شده بوییدن گلهای سرخ باغچه کوچکمان .

چرا که تا وقتی پیشم بودی  ،

دستان گرمت بوی آنهارا می داد ؛

و از روزی که رفتی ...

این گلها هستند که بوی دستان تو را میدهند!

" آوای باران "

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 15:43 توسط زینب|


مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم ؛

نه از رفتن کسی دلگیر ؛

بی کسی هم عالمی دارد . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 15:6 توسط زینب|



بعد از رفتنت دیگر هربار که باران ببارد ؛

باید خودم را بگذارم کنار خودم و

پیاده رو را تا آخرین سنگ فرش ؛

شانه به شانه راه برویم . . .

"آوای باران"


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 18:18 توسط زینب|




تلخ میگذرد ؛

این روزها را می گویم ...

این روزها که می خواهم ازتو که تمام وجودم هستی ؛

یک آدم معمولی بسازم . . .

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 18:1 توسط زینب|



خستگی ات را ؛

تنهایی ات را ؛

برایم سوغاتی آوردی...

نشستی ؛

نفسی تازه کردی و رفتی ...

ومن ؛

چه ناباورانه چشم به راه تو دوختم ،

به نیمکتی که دیگر کسی در آنجا نیست . . .
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 2:30 توسط زینب|




هوای بسیار مطبوعیست . . .

باد سرکش پرده ی اتاقم را جابجا می کند ؛

همه چی بر وفق مراد است ؛

تنها صدای عقربه های ساعت "سکوت" این لحظاتم را بی تو میشکند . . .

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 18:44 توسط زینب|


چه تفاوت عمیقی ست میان

تنهایی قبل از نبودنت و تنهایی بعد از بودنت . . .


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 17:25 توسط زینب|


سخت بود ...

فراموش کردن کسی که با او ؛

همه چیز و همه کس را فراموش می کردم . . .



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 17:19 توسط زینب|


خدایا :

از تجربه ی تنهاییت بگو ؛

این روزها سرتاپا گوشم. . .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 16:13 توسط زینب|



می نویسم برای تو.

دیگران می آیند ؛

می بینند ؛ می خوانند ؛

و می گویند : خوب بود ...

اما آنها هرگز نمی دانند چقدر سخت است مخاطب نوشته هایت نداند

که مخاطب خاص نوشته های توست ...

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 16:21 توسط زینب|

...

ادم ها دو دسته اند :

یا انهایی که ارزوهایشان را به

اندازه تلاششان پایین می اورند

یا انها که تلاششان را به اندازه ارزوهایشان بالا میبرند.

شما کدومو می پسندین؟ من که دومیه ام ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 2:0 توسط زینب|


شانه هایت کو ؛

دنیایم بدجوری به هم ریخته...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 2:8 توسط زینب|



تمــــــــــــــــــــام شعرهایم در وصف نیامدنت است !

اگـــــــــــــــــر روزی ...

نـــــــــــاگــــهان...

نــــــــــاباورانـــــــ ــه سر برســـــــــــــی . . .

از شاعر بودن استعفا میدهم نقاش میشوم  ..!!! 

و تا ابـــــــــــــــــــــد نقش پــــــــــــــرواز مـــــــیکشم......


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 18:29 توسط زینب|

 وقتی از تو حرف می شود ، من ،

چه ناشیانه اظهار بی تفاوتی می کنم...

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 21:37 توسط زینب|

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟...
غافلگیر شدیم ،
چتر نداشتیم ،
خندیدیم ، دویدیم ،
و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم....

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 21:31 توسط زینب|



تمام غمهایت را یکجا میخرم.

توفقط قول بده...

صدای خنده هایت را به کسی نفروشی...


نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 15:33 توسط زینب|


آخرين مطالب
» ...سلام دوستان...
» به مناسبت تولد مرد بارانی
»
» آرزو
» نهایت . . .
» ...امروز
» ..گریه
» شاید
» غریبه
» پناه...

Design By : RoozGozar.com